جاسوس

منتشرشده: اوت 27, 2011 در Uncategorized
خبر:
حجت الاسلام علی اکبر محتشمی پور  در بخشی از گفتگویی تفصیلی با سایت جماران گفت: «به جایی رسیدیم که یک روستایی یک قسمتش در اردن بود و یک قسمتش در سرزمین های اشغالی فلسطین. گفتند که اهالی این روستا همه ایرانی هستند، بهایی های ایرانی و کارشان هم جاسوسی است.اینها خبرهایی که از کشورهای عربی و منطقه و ایران دریافت می کنند، به آن طرف می رسانند؛ کارشان فقط همین است.  برای من این فرقه و قوم قبلیه خیلی عجیب بود،  مثل برخی فرقه هایی که در ایران مطرح می کردیم، هیچ فرقی نمی کند چه فرقه ای باشد  اصولا فرقه بی هویت می شود، هویت دینی و ملی و کشورش و هویت انسانی اس را هم از دست می دهد.» (۱)
مصاحبه با يك جاسوس بهايي در روستای جاسوسان
-حاج آقا سلامن عليكم
-و عليكم السلام پسرجان
-كجا ميري حاجي؟
-يك بسته حاوي اطلاعات محرمانه از ايران و كشورهاي عرب رسيده دارم ميبرم تحويل سرويس هاي اطلاعاتي آمريكا و اسرائيل بدم
-این بسته ها رو کی به شما میرسونه؟
-پیک ها با اسب والاغ از ایران و کشورهای عربی میان اینا رو واسه ما میارن
-سرویس های اطلاعاتی آمریکا و اسراییل کجان؟
-اونها هم با قاطر از آمریکا و اسراییل میان تو کاروانسرای ده تا اخبار رو بگیرن
-حاجي واسه هر بسته كه ميبري چقدر ميگيري؟
-يك دلار
-حاجي بازار جاسوسي اين روزا چطوره؟
-دست رو دلم نذار پسر جان
-چرا؟
-از وقتي ايميل و تلفن درست شده ديگه كسي اخبارشو به ما نميده، قديما حداقل اگر اخبار جاسوسي رو با كبوتر نامه بر ميفرستادن، كبوترها اينجا وايميستادن، ما بهشون آب و دونه ميداديم و واسه هر كبوتر يه چيزي ميگرفتيم، ولي حالا ديگه كبوتري هم سال به سال نمياد
-حاجي اصلا چي شد كه وارد كار جاسوسي شدي؟
-پسر جان ما از اول جاسوس و بی هویت نبوديم. من خودم دانشگاهي بودم. بعد از اينكه از دانشگاه بيرونمون كردن، مغازه پدرمو آتيش زدن و از خونمون بيرونمون كردن آواره دشت و بيابون شديم. اول خواستيم بريم تو كار قاچاق ولي مسلمونا اون كارو قبضه كرده بودن. به همين خاطر اومديم اینجا واسه جاسوسی
-چه پيامي واسه مردم داري؟
-ميخوام به جووناي بهايي بگم كه با دانشگاه هاي خانگي و زيرزميني وقت خودشونو تلف نكنن. هيچ حكومتي به اندازه جمهوري اسلامي خوراك جاسوسي توليد نميكنه. اگه فقط اخبار تجاوز هاي كهريزك و زير گرفتن مردم در خيابون توسط پليس و اختلاس هاي ميلياردي رو مخابره كنن پول خوبي گيرشون مياد. يكي يه كامپيوتر بخرن و شروع كنن. کی تو ایران از درس خوندن به جایی رسیده که ما بخوایم برسیم؟ اگر یه زمانی هم به مدرک احتیاج داشتن میتونن مثل بعضی از مسئولین بخرن…پسر جان یه دقیقه این بسته رو نگه دار موبایلم داره زنگ میزنه
۱)
Advertisements

جمهوری اسلامی آمریکا

منتشرشده: اوت 20, 2011 در Uncategorized

اگر مقامات حکومت ایران در آمریکا در مسند قدرت بودند در مورد تبعیض نژادی بر علیه سیاهان چه میگفتند؟

خبرنگار: آقای لاریجانی دلیل تبعیض علیه سیاهان چیست؟

لاریجانی: در آمریکا هیچ کس به علت سیاه بودن دستگیر نشده و به زندان نمی ‌افتد…سیاهان در آمریکا مانند هر شهروند دیگر آمریکایی از حقوق شهروندی برخوردارند…ولی براساس قوانين آمریکا تبليغ  سیاه بودن جرم است و سیاهان نباید در ملأ عام رنگ خود را ابراز کنند یا بقصد تبلیغ از کلماتی مثل «Yo» یا «What up dawg» یا عباراتی شبیه آن استفاده کنند. (1)

در مصاحبه ای دیگر، دبیر ستاد حقوق بشر دستگاه قضایی جمهوری اسلامی آمریکا در گفت و گویی با شبکه خبری پرس تی وی گزارش های حاکی از نقض حقوق اقلیت نژادی سیاه در آمریکا را رد کرد  و گفت: در مواردی جامعه سیاهان آمریکا با توسل به زور و به طور غیرقانونی اقدام به تهدید و تنبیه جوانان نسبت به ترک فرقه کرده و مانع پیوستن این جوانان بیگناه به آغوش سفیدپوستان شده است. محمد جواد لاریجانی گفت سیاهی در آمریکا یک فرقه محسوب می شود نه نژاد. (2)

از سوی دیگر در پی دستگیری هفت سیاهپوست به اتهام جاسوسی، دادستانی آمریکا فعالیت سیاهان را در این کشور غیر قانونی اعلام کرده است. قربانعلی دری نجف آبادی دادستان کل جمهوری اسلامی آمریکا، در نامه ای به غلامحسین محسنی اژه ای وزیر اطلاعات این کشور، نوشته است که فعالیت های تشکیلات سیاهان در تمامی رده ها و نیز هر تشکیلات جایگزین آن غیر قانونی و ممنوع است. او با اشاره به قانون اساسی آمریکا که داشتن هر نژادی را برای افراد آزاد می داند، گفته است: «داشتن یک نژاد و رنگ آزاد ولی جلوه و نمایش آن به منظور تحریف افکار دیگران، جریان سازی و یا تبلیغ و تظاهر به قصد اغواگرای و تشویش اذهان دیگران و عناوین مشابه مجاز نخواهد بود.

آقای دری نجف آبادی سیاهان را متهم کرده که با آفریقا پیوند دارند و پیروان آن به «جمع آوری اطلاعات و فعالیت های نفوذی و تخریب پایگاه های نژادی مردم» می پردازند.

به عقیده آقای دری نجف آبادی، «ضدیت سیاهان با سفیدها و نظام سفیدپوستان محرز و خطر آنها برای امنیت ملی» مستند است.(3)

با وجود تمام این اتهامات سنگین علیه سیاهان، آقای نجف آبادی در مصاحبه ای دیگر اظهار داشت که جمهوری اسلامی آمریکا خدمتگزار جامعه سیاهان است. وی افزود: مقام‌های جمهوری اسلامی به هیچ عنوان، کم‌محبتی به شهروندان سیاهپوست را توصیه نمی‌کنند و همواره بر محبت تاکید کرده‌اند. (4)

در یکی از جنجالی ترین اظهارات مقامات آمریکا در خصوص حقوق سیاهان، آقای احمدی نژاد رئیس جمهور آمریکا در پاسخ خبرنگاری که درباره تضییق حقوق نژاد سیاه در این کشور پرسید چنین پاسخ داد:

وقتی ما میگوییم نژاد، چینی ها کشورشان چین است، هندی ها کشورشان هند هست، سفیدان هم اروپایی هستند. ممکنه بفرمایید مسقط الرأس این نژادی که فرمودید کجاست و اینها از کجا آمده اند؟

سپس او دستها، و ابروها را به نشانه خلع مسئولیت به بالا حرکت داده و با آرزوی موفقیت برای حضار سالن را ترک کرد.(5)

1)

http://www.bbc.co.uk/persian/rolling_news/2011/05/110514_u01_rln_bahai-larijani.shtml

2)

http://www.voanews.com/persian/news/iran-bahai-2010-11-22-109932249.html

3)

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/02/090215_ka_bahaie_dorinajafabadi.shtml

4)

http://zamaaneh.com/news/2009/02/post_8098.html

5)

http://www.youtube.com/watch?v=UvMMkXRUVhY

با اینکه در سال های اخیر مسأله حقوق بهاییان در ایران بیش از هر زمان دیگری مورد بحث و مداقه اندیشمندان ایرانی قرار گرفته، هنوز هم هستند فرهیختگانی که به این مسأله با دیده تردید مینگرند و حقِ آزادیِ بهاییان برایشان حداقل یک علامتِ سوالِ بزرگ است. گستردگی و عمقِ تبلیغاتِ منفیِ روحانیتِ شیعه علیه بهاییان در طولِ سالیان حتی آزاداندیش ترینِ ایرانیان را هم به مسأله بهاییان و حقوقشان بی اعتنا کرده بود. برای توجیهِ این دشمنیِ عمیق دلایلِ متفاوتی ذکر شده، از جمله باورِ بهاییان به ظهورِ مهدیِ موعود و نیاز به دینی جدید. اعتقادات بهاییان درباره مهدویت میتواند عداوتِ روحانیتِ شیعه با آنان را توضیح دهد، ولی برایِ سرکوبِ گستردهِ دگراندیشانِ غیرِبهایی توضیح دیگری لازم است. به زعمِ نگارنده، تمامِ دلایلی که برخوردهای قهرآمیزِ حاکمیتِ فعلیِ ایران با بهاییان، دگراندیشان و گروه هایِ مخالف و معترض را منجر میشوند تحتِ یک عنوان قابلِ جمعند، و آن چیزیست که صاحبِ این قلم آنرا «سیاستِ اکنون محور» مینامد. سیاستِ اکنون محور یعنی انتخابِ ساده ترین راه برای حفظِ قدرتِ گروهِ حاکم. یعنی تا زمانی که زندان و اسلحه و قدرت هست نیازی به مذاکره نیست. ایجادِ وحشت میان بری است که حاکمیت را از قدم گذاشتن در راهِ طولانی و نامطمئنِ مذاکره و مصالحه بی نیاز میکند. سیاستِ اکنون محور نگرانِ آینده نیست، چرا که با حفظِ وضعِ کنونی، در آینده نیز قدرت از آنِ گروهِ حاکمِ فعلی خواهد بود. ولی چیزی که سیاستمدارانِ اکنون محور نادیده میگیرند احتمالِ فورانِ پرقدرتِ بغضِ فروخورده ایست که سالها سرکوب در گلویِ مردم می آفریند. فورانی که در مواردی تر و خشک را میسوزاند و بسانِ انقلاباتِ پرهزینه ای که همه به یاد داریم کمر به نابودیِ تمامِ وابستگانِ گروهِ ستمگرِ حاکم میبندد.

سیاستِ اکنون محور برای تثبیتِ حکومت خود از هر بهانه ای سود می جوید، منجمله وجود تهدید های داخلی و خارجی. اگر دشمنی حقیقی در کمین باشد که فبها المراد، اگر نباشد از بی دردسرترین ها یکی را انتخاب میکند. دشمنی بی منطقِ حاکمیت فعلی با بهاییان در کنارِ اهدافِ دیگر این هدف را نیز تأمین میکند. دشمن نمایی و آزارِ مثلا یهودیان تنها آتشِ خصومتِ اسراییل را تیزتر خواهد کرد، ولی بهایی آزاری جز صدورِ چند قطع نامه و اعتراضِ گروه های حقوق بشری هزینه ای نخواهد داشت. از این روی، سیاستِ اکنون محور پس از مصرفِ تمامِ ادوات به حربهِ ضعیف کشی نیز دست می برد، تا آنجا که حتی از دست درازی به مردگانِ ضعیف ترین اقشار هم  ابایی نشان نمی دهد.

در مقابلِ سیاستِ اکنون محور، «سیاستِ آینده محور» قرار دارد. سیاستِ آینده محور به دنبالِ حفظ نظام است نه حفظِ گروه. در سایه نظامی که حفظ میشود امنیتِ گروهِ حاکم در آینده تضمین شده است، چرا که گروهِ حاکم با گروه های دگراندیش یا اپوزیسیون به گونه ای رفتار میکند که میخواهد با خودش رفتار شود. اندیشهِ حاکمیت همان اندازه «دگر» و «متفاوت» است که اندیشه دیگران، و روشِ دیگران همان اندازه «معتبر» و «اصل» است که روشِ حاکمیت. تفاوت تنها در فرعیاتِ نظامِ حاکم است. آنچه اصل است دموکراسی و آزادیست، چرا که تنها این دو عامل هستند که امنیتِ تمامِ گروه ها را–قطع نظر از اینکه چه کسی حاکم شود–تضمین میکنند. آنکه درباره توزیعِ قدرت تصمیم میگیرد رای دهنده است، و از آنجا که مسؤلیتِ انتخاب با اوست بهانه ای برای اعتراض و انقلاب در آینده باقی نمی ماند. سیاستِ آینده محور حامی شهروند است چرا که حفظِ نظامِ مردم سالار به رضایتِ خاطر او وابسته است. تا آنجا که به اقلیت هایی مثل بهاییان مربوط میشود، در جامعه ای با سیاستِ آینده محور نیازی به صفحه ها استدلال برای اثباتِ حقوقِ آنان نیست. نفسِ نیاز به مبارزه برای احقاقِ حقوقِ اقلیت دلیلِ حضورِ سیاستِ اکنون محور و استبدادیست. سیاستمدارِ آینده محور میداند که درب همیشه بر یک پاشنه نمیچرخد و تضییعِ حق اقلیت بازی خطرناکی را شروع خواهد کرد که امنیت خود او را هم به خطر خواهد انداخت. او میداند که با احترام به حقوق اقلیت بیمه ای برای آینده خودش خواهد خرید که حتی سیاستمدارانِ اکنون محور در اوج قدرت هم حسرتش را دارند. بنابراین تنها نگاه به وضعیتِ اقشارِ غیر حاکم در یک کشور برای قضاوت در موردِ نیات و کیفیتِ عملکردِ قشرِ حاکم کافیست.

مبارزه مورّخانه

منتشرشده: اوت 5, 2011 در Uncategorized

به بهانه گفتگوی قلمی آقایان نوریزاد، شهبازی و فنائیان (1،2،3)

 روشِ آقای شهبازی در نقدِ آیین بهایی را میتوان از چند زاویه بررسی کرد، ولی این نوشتار در پی آنست که ادعای «مورخ» بودن ایشان را محک بزند و در سایه آن اعتبارِ حقیقیِ آنچه در ارتباط با آیین بهایی بیان میکنند را نمایان سازد.

مورخ کسیست که شواهد و قرائنِ حوادثِ گذشته را بی حب و بغض میکاود و میکوشد تا آنچه شده را بی کم و کاست مکتوب کند و مقابلِ دیدِ مخاطب بگذارد. حتی ذره ای جانبداری از اعتبارِ سخنِ او میکاهد. مورخ حقیقی تا آنجا که میتواند از قضاوت فاصله میگیرد تا شبهه تاریخ سازی، روایتِ بی طرفانه او از تاریخ را آلوده و مشوه نکند و اعتمادِ مخاطب را از بین نبرد. با این اوصاف ببینیم سیاقِ آقای شهبازی تا چه اندازه به کارِ یک مورخِ واقعی نزدیک است.

اولین نکته ای که در مقاله (ایران و «هولوکاست بهاییان») دیده میشود اینست که در میانِ تمام شواهدی که ارائه میدهند حتی یک نقلِ قول یا روایت از خودِ بهاییان به چشم نمیخورد. ایشان نتوانسته حتی یک جمله در آثار بهایی در تأیید سخنان خود بیابد و ارائه دهد که حداقل نقشِ یک مورخِ بیطرف را بازی کرده باشد. مثل اینست که کسی در مقامِ نقدِ اسلام نه تنها لایِ قرآن را باز نکند بلکه آثارِ هزاران مورخ و دانشمند مسلمان را یکسره نادیده بگیرد.

نکته دوم:

آقای شهبازی آنقدر در دلیل تراشی برای حمله به بهاییان عجول است که در بی دقتی از خودش پیشی میگیرد، تا آنجا که حتی شاهدش اولین ناقضِ ادعای خودش میشود. آقای شهبازی مینویسد: «باب…سرانجام مدعي نسخ اسلام و نزول ديني جديد شد.» و در ادامه مینویسد: «لذا در اوّلين پژوهش جامع آماري مسلمانان ايالات متحده آمريکا، که از سوي دانشگاه شاو (ايالت کاروليناي شمالي) انجام گرفت، بهائيان را، به سان قادياني‌ها و اعضاي «حزب ملّت اسلام» لوئيس فراخان، جزو مسلمانان نشمردند.» اولاً جناب شهبازی فراموش میکند که دانشگاه شاو بر اساس گفته باب درمورد بهاییان قضاوت نمیکند چراکه پیامبرِ بهاییان بهاالله است نه باب، ثانیاً، حتی اگر باب پیامبرِ بهاییان میبود چرا وقتی خود او مدعیِ نسخِ اسلام است توصیفِ دانشگاه شاو از بهاییان باید تعجب آور باشد؟! ثالثاً اصولاً هدفِ آقای شهبازی از طرح این مسأله چیست؟ اگر ایشان ادعای دانشگاه شاو را حملِ بر صحت میکنند خود به چه دلیل آیین بهایی را فرقه خطاب میکنند؟ تا چه اندازه میتوان به روایتِ مورخی که در کارش تا این اندازه سهل انگار است اعتماد کرد؟

نکته سوم:

برخلافِ آنچه لازمه کارِ یک مورخ است، آقای شهبازی در ارتباط با بهاییان بیطرف نیست. نوشته ها و نقلِ قول های ایشان سرشار از جبهه گیری های مغرضانه بر علیه بهاییان است. تنها به مواردِ زیر دقت کنید:

از مقاله (ایران و «هولوکاست بهاییان»):

یک. ایشان مینویسند: «درباره منشاء و خاستگاه بابي‌گري نظرات يکسان نيست». توجه کنیم که تعداد کسانی که به منشأ الهیِ دیانتِ بابی اعتقاد دارند از تعداد کسانی که خاستگاه آنرا زمینی میپندارند هزاران بار بیشتر است، ولی آقای شهبازی به این روایت از منشأ آیین بهایی هیچ اشاره ای نمیکند.

دو. تقریباً تمام نظراتی که آقای شهبازی بعنوانِ شواهدِ ادعاهایش نقل کرده صرفاً تحلیل هایی شخصی و بدون هیچگونه ارزش تاریخیند. جملاتی مانند «شبهه[اي] نيست که اگر از طرف حاجي ميرزا آقاسي سختي و فشار و نفي بر باب و حبس وارد نشده بود و بالعکس از طرف معتمدالدوله (منوچهر خان خواجه) حاکم اصفهان پذيرايي و نگهداري به عمل نيامده بود و قضيه باب به خونسردي تلقي شده بود» یا «خلاصه اين که براي اين مسائل به عوامل خارجي معتقد شده، آن را نتيجه يک نوع سياست‌هايي شناخته‌ام» یا «کتاب بيان را سيد باب آورد، ولي رشته کار از دست خودش خارج گشت» یا «حتي در صميميت بزرگان اوّليه بابيه هم ترديد است» و جز اینها همه نظراتِ شخصیِ گویندگانِ آنها هستند که بهیچ روی قابل اثبات نیستند. واضح است که انتخابِ این نظرات به نحوی بوده که منویاتِ ذهنی آقای شهبازی را تأیید کنند وگرنه حداقل برای تعدیل بحث و حفظ بیطرفی حداقل یک جمله از صاحبانِ نظرات متفاوت نقل میشد. بگذریم از اینکه کارِ یک مورخ اصولاً واکاویِ شواهد است نه استناد به نظراتِ کسانی که خود به وضوح بیطرف نیستند و دشمنی آنان با موضوع مورد بحث آشکار است.

سه. آقای شهبازی میگوید: «پس از سرکوب فتنه باب با درايت و قاطعيت امير، بابيان به يک فرقه مخفي تروريستي بدل شدند و نام خود را بعنوان «بنيانگذاران تروريسم جديد» در تاريخ ايران ثبت کردند.» کی و کجا این ثبتِ نام اتفاق افتاد؟ آیا حقیقتاً اطلاقِ لقبِ «بنيانگذاران تروريسم جديد» به بابیان و بهاییان بجز در شرایطِ حاضرِ ایران که افترا به بهاییان نردبانِ ترقی افرادست در هیچ جامعه دیگری بدونِ مجازات ممکن است؟ آیا اگر در کشورِ ما بهاییان حقوقی برابر با سایر شهروندان داشتند باز هم آقای شهبازی جرأت میکردند که پیامبرشان را بدون کوچکترین سندی «نفر اوّل اين شبکه تروريستي» بخوانند؟ اشتباهاتِ انگشت شماری که چند بابی یا بهایی خودسرانه به آن دست زدند (مثل نقشه ترور ناصرالدین شاه یا قتل چند ازلی در عکا) چیزی نیست که آقای شهبازی کشف کرده باشند و همه آنها—بجز آنها که پرورده ذهن آقای شهبازی هستند (مثل «موج تروريستي در زمان آغاز اختلافات ايران و حکومت هند بريتانيا بر سر هرات»)—در متون بهایی آمده اند. ولی مسئله اینجاست که مطلقاً هیچکدام از این اقدامات به دستور بهاالله انجام نشدند. اثبات این قضیه هم بسیار ساده است. اگر در تاریخ آیین بهایی هیچ جرمِ سازمان یافته ای از طرف رهبران آن برای پیشبردِ این آیین انجام گرفته باشد باید بتوان در آثارِ آنان ردپایی از تشویق به خشونتِ سازمان یافته یا توجیه آنچه آقای شهبازی تروریسم مینامند یافت. چرا مورخ ارجمند ما که «سال‌هاست بطور تخصصي و تمام وقت به اين حرفه اشتغال دارد» نمونه ای از آثار بهایی در این زمینه را منتشر نمیکنند؟ یکی از مهمترین دستاوردهای بهاالله نسخ حکم جهاد در دیانت بابی بود تا بذر فرهنگِ نفی خشونت کاشته شود و ترویج آیین صلح از همان ابتدا ممکن گردد. او در لوح دنیا میگوید: «بيارى بارى شمشيرهاى برندۀ حزب بابى بگفتار نيک و کردار پسنديده بغلاف راجع…» (صفحه ۲۸۷). چگونه میتوان با صدها جلد از آموزه های اینچینی بهاالله را «نفر اوّل اين شبکه تروريستي» خواند؟!

برای ارزیابی صحت و سقم ادعای آقای شهبازی روش ساده تری هم هست. اکنون حدود هفت میلیون بهایی در سراسر دنیا پراکنده اند. کدامیک از اقدامات و فعالیت های مذهبیِ بهاییان در چهار گوشه دنیا مؤید ادعایِ آقای شهبازیست؟ تشکیلِ کلاس های کودکان و نوجوانان؟ جلساتِ دعا؟ حلقه های مطالعاتی؟ تأسیس مدارس در ایران (در گذشته) و در آمریکای جنوبی یا آفریقا؟ احداثِ درمانگاه و دانشگاه؟ تأسیس بنیاد های خیریه مثل مونا یا مرکز عدالت طاهره؟ کدامیک؟

تا اینجا نشان دادیم که آقای شهبازی از ابتدایی ترین ملزوماتِ یک مورخ بی بهره است. در ادامه نشان خواهیم داد که ایشان در مقام قضاوت هم از صفتِ عدالت بهره ای ندارند.

آقای نوریزاد بزرگ منشانه خواستارِ دلجویی از بهاییان بخاطر سالها ظلمی که بر آنان رفته میشوند. آقای شهبازی این آرزوی جوانمردانه را هدفِ تیرِ کنایه قرار میدهند و با اشاره به مواردِ تاریخی فوق و با تروریست قلمداد کردنِ بهاییان، غیرمستقیم این خواسته آقای نوریزاد را تقبیح میکنند و بهاییان را سزاوارِ آنچه بر ایشان میرود قلمداد می نمایند. نکته اینجاست که اگر سیاقِ آقای شهبازی را برای قضاوت در مورد افراد بپذیریم حتی اگر تمام اتهاماتِ ایشان را هم قبول کنیم همه مردم دنیا منجمله خودشان محکوم خواهند بود. کیست که اجدادش مرتکبِ هیچ اشتباهی نشده باشند؟ آیا مگر اجداد حضرتِ رسول بت پرست نبودند و دختران را زنده به گور نمیکردند؟ آیا هیچ قاضیِ عادلی در هیچ کجای دنیا گروهی را بخاطر اینکه تنی چند از اجدادش اشتباهی کردند از تحصیل محروم میکند، منازلشان را به آتش میکشد و قبورشان را تخریب میکند؟ البته زمانی که عدلیه بدون ارائه هیچ سندی رهبران بهاییان را به بیست سال حبس محکوم میکند چیزی جلودار امثال آقای شهبازی نخواهد بود که از این نردبانِ امنِ شهرت و ترقی بالا نرود و به سهم خود با نیش قلم جراحتی بر جسم و جانِ بهاییان ننشاند. جالب اینجاست که ایشان با این همه توهین و افترا که نثارِ بهاییان و مقدساتشان میکند از اهانت آقای فناییان به خود شاکیست!

میبینیم که آقای شهبازی نه مورخِ خوبیست و نه قاضیِ عادلی. ایشان حتی ردیه نویسِ قابلی هم نیست، و اعطای لقبِ ردیه نویس از جانب آقای فناییان به ایشان را باید نشانه سخاوتِ جنابِ فناییان دانست. ردیه نویسِ خوب کسیست که بتواند از میانِ آثارِ یک آیین دلایلِ ردِ آن را بیابد، وگرنه استناد به سخنانِ دشمنانِ قسم خورده یک مذهب برای رد حقانیتِ آن که هنر نیست.

آنچه مایه تأسف است تنها اطلاعات اشتباهی که آقای شهبازی با نام و اعتبار یک مورخ عرضه میکنند نیست، بلکه رواجِ سیاقِ گمراه کننده ای است که نوشته هایِ آقایِ شهبازی بخشی از آنست. وقتی حجم قابل توجهی از ظرفیتِ رسانه هایِ عمومی به ذکرِ کیفیت و احوالاتِ اجنه و خطرِ رمالان و مرتاضان و لزومِ استفاده بهینه از ارتشِ از ما بهتران اختصاص داده میشود، گرمی بازارِ داستانهایی که آقای شهبازی به جای تاریخ میفروشد چندان مایه تعجب نیست. در برهوتِ مدیریتِ علمی که بجایِ ریشه یابیِ صحیحِ مشکلات، راه حل را یکروز در متهم کردنِ خاندانِ پهلوی یا «دشمن» و روز دیگر در بهایی خواندنِ مبغوضین و «جنی» کردنِ شرایط کشور میبیند آقای شهبازی قطعاً «استاد» هستند.  کشور ما پر است از اساتیدی اینچنینی، اساتیدی که حاصل سه دهه زحماتِ طاقت فرسایشان فرار مغزها و سرمایه ها، دین گریزی جوانان، اختلاف و بی اعتمادیِ عمیق بین شهروندان و بی اعتباری ایران و ایرانی در چشم جهانیان است.

به امیدِ عزت یافتنِ دوباره القابی چون استاد و مورخ در کشورمان.

1)

http://www.shahbazi.org/pages/Bahaism_Holocaust.htm

2)

http://www.newnegah.org/articles/2011-07-24-16-16-45

3)

http://www.shahbazi.org/blog/Archive/9027.htm

برنامه «نوبت شما»

منتشرشده: اوت 11, 2010 در Uncategorized

تلویزیون فارسی بی بی سی در برنامه «نوبت شما»ی دهم آگست 2010 به مسأله بهاییان ایران پرداخته بود (1). متأسفانه وقت محدود این برنامه و کثرت پیغام ها و تلفن ها وقت زیادی به هیچکس نمیداد و اکثر نظرات بصورت بسیار خلاصه و یا نا تمام عنوان میشد. تصمیم گرفتم در این نوشتار به برخی از سوالاتی که درطول این برنامه بی پاسخ ماندند یا پاسخ کافی نگرفتند بپردازم.

در ابتدا آقای سرفراز ادعا میکند که ثابت شده بهاییت یک فرقه است، و در ادامه آنها را جاسوس میخواند. اما وقتی مجری برنامه مکرراً از او میخواهد که دلیل و سند خود را در این رابطه ارائه کند بالاخره میگوید:

«ببین، هیچوقت نمیان اسم جاسوس رو تو هیچ کشوری برای شما مطرح کنن»!

یعنی آقای سرفراز مطلقاً هیچ مدرکی برای تهمت جاسوسی خود ندارد. یعنی سخن ایشان یک افترای مغرضانه بیش نیست. از این دوست و دوستان دیگر همعقیده با ایشان باید پرسید که اگر چنین استدلالی قابل قبول باشد آیا نمیتوان به همین سیاق خود ایشان را هم متهم به جاسوسی کرد؟! چطور میخواهند ثابت کنند که جاسوس نیستند؟!

در بخش دیگری از سخنانش در توصیف بهاییان میگوید که «آنها خیلی با هم قوی هستند و متحد هستند و اخبارشان از سی ان ان و بی بی سی پخش میشود».

باز هم میتوان پرسید که آیا قوی بودن و متحد بودن به خودی خود جرم است؟! یعنی قبور بهاییان به این دلیل که اتحاد دارند تخریب میشوند؟! نکته دیگر اینکه بی بی سی اگر اخبار بهاییان را منتشر کند بد است ولی خیلی هم خوب است اگر بلندگوی شما برای نشر اکاذیب باشد، درست است؟!

در انتها «دلیل محکم»ی که سرفراز برای جاسوس بودن بهاییان ارائه میکند اینست:

«…چون خودشون [بهاییان] در مصدر قدرت بودند [پیش از انقلاب] و شاه رو تحت کنترل داشتند، بعد از اینکه قدرتشون محدود شد و آمدند خارج از کشور برگشتن به همون نیروهای عادی خودشون که همون مردم عادی که بهایی هستن؛ خبرها رو از اونها میگیرن. این دلیل خیلی محکمی هست برای جاسوسیشون».

چه میشود گفت؟ کدام «اخبار» ؟! این «اخبار» به درد که میخورد؟! بهاییان چگونه به این «اخبار» دسترسی دارند؟ بهاییان کی و چگونه شاه را تحت کنترل گرفتند؟ تازه فرض کنیم تمام اینها درست؛ کدام قسمتش جرم است؟! رد و بدل کردن اخبار؟! دستاوردهای چند بهایی موفق؟ آیا انصافاً نفوذ روحانیون بر شاه بیشتر بود یا نفوذ بهاییان؟ چه شاهدی بر ادعای تسلط بهاییان بر شاه وجود دارد؟ نفرت افکنی ها و تحریکات آزادانه و بی باکانه حجة السلام فلسفی و متعاقب آن اشغال حظیرة القدس بهاییان طهران (2)؟ فعالیت های آزادانه انجمن حجتیه با حمایت ساواک در مبارزه بی امان با بهاییان (3)؟ کدامیک؟ آیا حقیقتاً هیچ محکمه منصفی این داستانها را بعنوان مدرک جاسوسی میپذیرد؟ البته آنجا که چنین داستانهایی موجب مرگ صدها بهایی شد میتواند برای محکومیت دیگران هم بکار رود، تا زمانی که قاضی امثال جناب سرفراز باشد.

اینها ادلّه ای هستند که من آنها را «ادلّه معطوف به قدرت» مینامم. یعنی دلایلی که فقط از طرف صاحبان قدرت  در حکومت های استبدادی که نظارتی بر حاکمیت وجود ندارد میتوانند ارائه شوند. کسانی که برای اقدامات ظالمانه خود فقط نیاز به «لعابی» از عدالت دارند و اعتبار این براهین چندان برایشان مهم نیست. روشی که البته فقط خودشان مجاز به استفاده از آن هستند.

اگر حقیقتاً این ماجراها حقیقت دارد باید یک ایمیل، تلفن یا نامه ای که حاوی «اخبار» یا «اطلاعات» باشد وجود داشته باشد. جناب سرفراز فکر نمیکنند که ارائه یکی از این مکاتبات بیشتر از داستانسرایی افکار عمومی را نسبت به حکم بیست سال حبسِ جمع یاران قانع کند؟

سپهر از اصفهان ظلم به بهاییان را بر اساس «طرح دفاع پیشگیرانه» میداند مبنی بر اینکه «چون بهاییت خواهر خوانده یا برادر خوانده صهیونیزم است»، دولت باید اقدامی پیشگیرانه در این راستا انجام دهد. یعنی شخم زدن قبرستانهای بهاییان در راستای «دفاع پیشگیرانه» است که مبادا مردگان از قبر برخیزند و به دشمنان جمهوری اسلامی بپیوندند. یعنی کودک بهایی بزرگترین دشمن حاکمیت ایران است، و با تحقیر و استهزاء او توسط معلم فاز مهمی از طرح «دفاع پیشگیرانه» جناب سپهر با موفقیت به انجام میرسد و خطر بزرگی از سر مملکت دفع میگردد. یعنی تا امثال سپهر با تخصص نسبت شناسی هستند حاکمیت اصلاً نیازی نمیبیند توضیح دهد که اصولاً «خواهر خوانده یا برادر خوانده صهیونیزم» یعنی چه؟!

از سپهر همچنین باید پرسید که چطور طرح دفاع پیشگیرانه اگر از طرف دولت بوش انجام شود تجاوزکارانه و ظالمانه است ولی اگر از طرف حکومت ایران انجام شود طبیعی است؟! تازه دولت بوش پس از حملات یازده سپتامبر دستاویزی «ظاهراً» معقول برای دفاع پبشگیرانه داشت، ولی حکومت ایران با غربیل کردن خاک قبرستانهای بهایی از چه چیزی پیشگیری میکند؟! از اینکه بهاییان جرأت نکنند دیگر در ایران مدرسه یا بیمارستان بسازند یا به کودکان محروم سهل آباد خدمت کنند؟!

سوال دیگری که از جناب سپهر باید پرسید که محرومیت جوان بهایی ایرانی از تحصیل چه کمکی به دختر محجّبه مسلمان در فرانسه میکند؟! احتمالاً تمام ابتکارات دوستان برای کمک به مظلومین جهان به همین سیاق هستند که نه گرهی از کار فلسطینیان باز میشود و نه دختر مسلمان فرانسوی آزادی میابد.

نقطه عطف این برنامه لکنت آشکار امیر از لندن در پاسخگویی به اطلاعات تاریخی دقیق عرفان بود. وقتی عرفان متذکر شد که بهایی ستیزان در هر دوره تاریخی بهاییان را به یکی از کشورهای خارجی منتسب کرده اند، جمله امیر با «بستگی دارد» شروع شد، ولی به زودی دریافت که ختم آن جمله بجز آبروریزی نخواهد بود، و ناگاه خود را در خلأ یی از پاسخ یافت که تنها با عبارتی بی معنی برای خالی نبودن عریضه امکان پر شدن داشت.

براستی این همه اصرار و تلاش برای دشمنی با بهاییان برای چیست؟!

1)

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2009/01/000000_ptv_your_turn.shtml

2)

http://www.goftman-iran1.info/-othermenu-13/661

3)

http://www.goftman-iran1.info/—othermenu-10/835

این هفتاد و هفت سال

منتشرشده: اوت 10, 2010 در Uncategorized

از زمانی که ترکیب هنر عبدالحسین سپنتا و ذوق اردشیر ایرانی اولین فیلم فارسی را آفرید تا زمانی که تصاویر متحرک فارسی روزی تصویری بی طرفانه از بهاییان نشان دهند هفت و هفت سالِ دراز طول کشید. روایت کابوسِ خواب و بیداری بهاییان در ایران هفتاد و هفت سال از سینما و تلویزیون ایرانی غایب بود. نه تنها از آنچه بر بهاییان در این سال ها گذشت نشانی در فیلم ایرانی نمیتوان یافت، انعکاس هرگونه دگراندیش کُشی در تصاویر متحرک فارسی نیز به اختصار و بیشتر از روی اجبار بوده، مگر آنکه روایت آن به نوعی در دستگاه تبلیغاتی حاکمیت نقشی موافق بازی میکرده. سینما و تلویزیون ایران نه تنها تعقیب و آزار بهاییان را مسکوت گذاشت، ضرب و شتم دانشجویان و فعالان حقوق بشر، قتل دگراندیشان، و حتی تحدید های خفه کننده فرهنگی—سیاسی را نیز نادیده گرفت. اگر سکوت هنرمندان داخل کشور نسبت به وضعیت وخیم بهاییان را ناشی از ترس بدانیم و تا حدودی قابل درک تصور کنیم، چشم فروبستن بر آنچه بر بهاییان میگذشت حداقل از هنرمندان ایرانی خارج از کشور قابل قبول نبود. بیماری عافیت طلبی مفرط که جامعه ایرانی به شدت به آن مبتلاست باعث شد که داستان رنج هزاران بهایی ایرانی برای سال ها مسکوت بماند. تنها زمانی این سکوت شکسته شد که روشنفکران ایرانی دو نکته را دریافتند: اول اینکه نپرداختن به بهاییان بهیچ روی ضامن امنیت حرفه ای آنها نیست و دوم اینکه چشیدن ذره ای از آنچه بهاییان در دهه های گذشته تجربه کردند حس همدردی و تفاهم آنها را برانگیخت.

جدا از نادیده گرفتن بهاییان، شاید وقت آن باشد بپرسیم که هزاران ساعت فیلم و برنامه تلویزیونی که در این سالها برای مخاطب فارسی زبان تهیه شدند در مجموع چه تصویری از ایران و ایرانی ارائه کردند؟ آیا قصد سازندگان این برنامه ها ارائه شمایلی واقعی از جامعه ایرانی بود یا تصویری تصنّعی برای فرو رفتن بیشتر ذهن مخاطب در نشئه یک توهم ایده آل ولی دروغین؟  آیا دلیل محبوبیتِ افسانه ایِ غیرتمندیِ قیصر و مردانگی فردین و جوانمردی ناصر ملک مطیعی ما به ازای بیرونی آنها در جامعه ایرانی بود یا منطبق بودنشان با تصویری بزک شده از واقعیت بی تفاوت و زن ستیز و زورگوی این جامعه؟

راقم این سطور لازم می داند تا پیش از اینکه به توهین به ایرانیان متهم شود همینجا اضافه کند که او هم قاطبه مردم ایران را مهربان و مهمان نواز میداند. ولی همزمان باید بپذیریم که وقایعی مثل بهایی کشی های دهشتناک پیش از انقلاب و کشتار و تخریب و غارت و اعدام بهاییان پس از انقلاب و حمله به دانشجویان در واقعه هجده تیر و شکنجه و تجاوز به زندانیان اسیر در کهریزک از میان خود ما ایرانیان برخواسته و دیر یا زود باید پذیرفت که سرنخ این همه سبعیّت و بی رحمی جایی در فرهنگ خود ما قرار دارد. حال باید پرسید  آیا شایسته نبود که سازندگان تصاویر متحرک فارسی  بجای باج دهی بی وقفه به وجدان خیالپرور و خودفریفته ایرانیان که برای کسب درآمد و محبوبیت انجام میشد گاهی جلوه هایی از چهره ضعیف کش و جبون فرهنگ ایرانی را هم به تصویر بکشند تا ایرانیان جلوه های زشت فرهنگ خود را نیز بشناسند و یکسره سرمست خوبیهای اغراق شده خود نباشند؟ اما گویی از ابتدا قرار بوده که مثل امروز خواب شیرین فرهنگی ما خدای ناکرده با تصاویر نامناسب ضایع نشود و کسی جز زیبایی و مهربانی و لطف و انصاف و مردانگی از فرهنگ ما به تصویر نکشد و تلنگری به خاطره رویاپرداز ایرانیان زده نشود.

هفتاد و هفت سال آزگار که فیلمسازان ایرانی تماشاگران را با لهجه با نمک و سادگی امثال صمد آقا، رقص دلربای جمیله ها، عشوه های فتنه انگیز فروزان ها، شیرینکاری های کلاه قرمزی ها و جملات قصار امثال رضا مارمولک  سرگرم میکردند و حتی فیلمهای مستند ما نیز جز به راز بقا یا موضوعات شدیداً کنترل شده اختصاص نداشتند کسی نپرسید پس تصویر کسانی که در کاشان دکتر سلیمان برجیس و در شهر بُن فریدون فرخزاد و در طهران فروهرها را سلاخی و در کهریزک از زندانیان هتک حرمت میکنند و شجاعتشان را در گلاویز شدن با مرده های بهایی می بینند کجا نشان داده میشود؟

پس از هفتاد و هفت سال یک شبکه فارسی زبانِ انگلیسی مستندی تلویزیونی به تاریخ و وقایع دیانت بهایی اختصاص داد تا بگوید از این غمنامهِ یکصد و شصت و هفت ساله آنچه در بیست و شش دقیقه میتوان روایت کرد (1). گزارشی بیطرفانه و واقعگرایانه که در آن ذره ای جانبداری از این دیانت و پیروان آن دیده نمیشود. نگاهی گذراست به خیل قتل ها و تخریب ها و فشارها و محدودیت ها و اشاره ای ایماگونه به این واقعیت که در پس چهره گل و بلبلیِ ایران که بر اثر جادوی خدایان ادب این سرزمین در ذهن ایرانیان نقش بسته کرکسی خوفناک نیز نهان است. آینه ای کوچک در برابر ما ایرانیان گذاشته تا خود را همانطور که هستیم ببینیم. ببینیم که در عین حال که به مهمان نوازی و مهربانی خود را می شناسیم و می شناسانیم، غول کریهی که در چراغ فرهنگ ما پنهان شده گاه بگاه سر برون کرده و زشتی آفریده. غولی ترسو که انتقام اندیشه زندگان را از قبور مردگان میگیرد. این حقیقت نمایی بی طرفانه را عده ای طبق معمول برنتابیده اند و یا بی بی سی را بهایی خوانده اند و یا به انحاء مختلف در صدد انحراف ذهن بیینده از موضوع اصلی فیلم بر آمده اند. آیا حقیقتاً نقطه ای دیگر در جهان را می شناسید که در آن امری بدیهی مثل حرمت مردگان اینهمه استدلال و بحث بطلبد و نیازمند وساطت بیگانگان باشد؟! آیا کسانی که باعث میشوند تا مسائلی اینچنینی در چشم جهانیان بزرگترین معضل ایرانیان جلوه کند بیشتر به منافع ملی ضربه میزنند یا کسانی که میخواهند حداقل اجسادشان آرامش داشته باشد؟ آیا اگر مطالبات شهروندان مملکتی ازحق مشارکت در قدرت به حق آزادی بیان و از حق آزادی بیان به حق تحصیل و از حق تحصیل به حق مشارکت های اجتماعی و ورزشی و از آن  به حق کسب و کار و از حق کسب و کار به حق داشتن سرپناه و از حق داشتن سرپناه به حق زندگی و از حق زندگی به حق امنیت اجساد تقلیل یافته باشد مایه افتخار حاکمیت آن مملکت است یا مایه سرافکندگی؟

از واقعیتِ دشمنیِ بی دلیلِ حضرات با بهاییان که بگذریم، آنچه باید پذیرفت اینست که تا زمانی که وجود این دیو فرهنگی را نادیده بگیریم و با سرگرمی های مفرّح بر سر وجدان خود کلاه بگذاریم که ما بهترینیم اولین قدم در راه اصلاح خود را برنداشته ایم. همچنین باید بخاطر داشته باشیم که سرنوشت ما به هم گره خورده است. اگر سفیدان آمریکا در طول جنگهای داخلی آن کشور برای آزادی سیاهان نمیجنگیدند و کشته نمیدادند آمریکا کشوری که امروز هست نمیشد. ما هم باید بیاموزیم که عافیت طلبی و بی تفاوتی دشمن وحدت ملی  ماست و تا زمانی که عشق به میهن تنها در طول مسابقات ورزشی یا ساخت فیلم 300 تبلور میابد و قبل و بعد از آن به بوته فراموشی سپرده میشود به سادگی یک باخت نیز بر باد میرود. ایران ما پیش و بیش از آنکه نیازمند انتخابات آزاد باشد نیازمند شهروندان آزاده است؛ کسانی که مثل امضاء کنندگان نامه «ما شرمگینیم» شجاعت دیدن معایب را داشته باشند و برای گشودن چشم دیگران نیز قدم بردارند. شهروندانی که باور کنند یک وطنپرست واقعی بهانه هایی بسیار بیشتر از  شنیده ها و شایعات نیاز دارد تا تنفّر هموطن و همسایه اش را به دل بگیرد.

شاید وقت آن باشد که از این کمپانی انگلیسی بخاطر صادق بودن با ما تشکر کنیم.

پی نوشت:

زمانی که آماده نصب این نوشتار بودم خبر رسید که جمع یاران ایران به بیست سال زندان محکوم شدند. مطمئنم در کنار بهاییان بسیارند ایرانیانی که حبس جمع یاران را نیز از جنس حبس دیگر محبوسینِ بیگناه خواهند دید و در آگاه سازی سایر هموطنان پیشقدم خواهند شد. این درد مشترک قطعاً فرصتیست برای ما ایرانیان که شیرینیِ درمانی مشترک را نیز تجربه کنیم. مبادا بگذاریم این فرصت تاریخی از دست برود.

1)

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2009/02/000000_ptv_documentaries.shtml